...
تنها مانده ام؟
غریب رهایم کرده ای؟
و به جز نمازهای صبحم که قضا می شود و بار سنگینی می اندازد روی دلم چیزی کم ندارم
این روزها که قرآن می خوانم یا دعا دلم یک حس لطیفی پیدا می کند
چقدر این روزها و ماه رجب تو عزیز است
و تو عزیزتر
و من دلم می خواهد دوباره هر روز ۲ رکعت نماز شکر بخوانم
به شکرانه ی تمام خوبی هایت
کمکم میکنی؟
من این روزها درد کشیدم...
تو که میدانی...
درد ترس...درد گناه...
حالا میدانم همه ی اینها برای نشانه بود...
نشانه...!
خدای خوب ِ من...
بهترین من...
با من باش...
لحظه ای مرا به خود وا مگذار...
دلتنگ می شوم و سرکش و خسته...
من ِ سرکش را ببخش...
بغض بی بدیل ِ بی دلیلی دارم...
حکما باز دلم هوایی تو شده...
دلم اثیری ِ تو...
بخوان دیگر...
بگذار برای تمام بدی ها و ننوشتن هایم اینجا بگریم...
این روزها مدام دلم برایت تنگ می شود...
این روزها از خود می پرسم... من بهمان اندازه ی همان روزهای بعد آمدنت خوب هستم؟
دلم می خواهد خوب باشم برایت...
نه مثل این روزها که ذره ای معرفت ندارم که نمازهایم اول وقت نیست...
که ان دو رکعتی های شکر را نمی خوانم...
این روزها که روزهای شکر گویی من است از خودم ناراضی ام...
تو که می دانی این روزها یعنی چه...
این روزها که زیاد فکر نمی کنم و دلم از اینهمه بی وفایی خودم می گیرد...
به تمام بودنت سوگند دوستت دارم...
دوست ترت دارم...
من تو را دوست تر دارم....
می دانم همین روزها شاید همین امروز از همین لحظه... خودم را عوض کنم...
خوب باشم... باز هم از همان نمازها بخوانم و تو به من لبخند بزنی و من بغضم بگیرد و گریه کنم...
دلم می خواهد پر پر بزند به آغوش امنت در خلوت یک امام زاده ی کوچک....
دوستت دارم خدای من...
بابت تمام ناگفته هایم مرا ببخش...
می نویسم شکر...
تو بزرگواری تمام نگفتن هایم را ببخش...
من میان سرگیجه های مداومم می نویسم برای تو که دلتنگ توام...
خیلی دلتنگ...
درست مثل آن روزها که دلم هوای آغوش ترا می کرد یا چشمانت...
خدا حتما چشم هایی دارد از جنس خودش که نگاه می کند مرا...
دلم گرفته است ...
تو که خوب میدانی وقتی تنها بمانم روی زمینت دلم چقدر درد دارد...
خدایا دلم تنگ است برای تمام آن چند کلمه ی ساده ای که احساسم را می ساخت و می نوشتم برای تو...
تو که میدانی خیلی روزها من بوده ام و تو و دیگر هیچکس نبود...
دلم تنگ است خدا...
می دانم تو همین حوالی ِ منی ....شاید مثل آنروزها باز هم چشمهایت برق می زند...
من دلم می خواهد دوباره من باشم و تو باشی و یک کوچه ... تو هر روز بیایی و من برای آمدنت کوچه را آب و جارو کنم...
آخر میدانی...
دلم تنگ است به خودت ...
تو بگو ....چه کنم...